The Coldest Place On Earth : Ch3

کتاب صوتی انگلیسی «سردترین جای زمین - فصل سوم» با متن و ترجمه فارسی

مشخصات :

نام کتابColdest Place On Earth
نام فارسیسردترین جای زمین
نویسندهTim Vicary
سطحمتوسط
لهجهبریتیش | British
مدت زمان5:38
تعداد فصل9
لینک کوتاهenpd.ir/e1160
تنظیمات نمایش

مشخصات :

نام کتابColdest Place On Earthنام فارسیسردترین جای زمین
نویسندهTim Vicaryسطحمتوسط
تعداد فصل9مدت زمان5:38
لهجهبریتیش | Britishلینک کوتاهenpd.ir/e1160

Chapter 3 – The Ponies

فصل سوم – اسب های پا کوتاه

On October 27th, the Terra Nova arrived in Wellington, New Zealand. When Scott came off the ship, a newspaper man walked up to him.
در بیست و هفتم اکتبر کشتی ترا نووا به ولینگتون در نیوزیلند رسید. وقتی اسکات از کشتی پیاده شد، مرد روزنامه فروشی به ستمش رفت.
‘Captain Scott! Captain Scott! Can I talk to you, please!’ he said.
او گفت: «کاپیتان اسکات! کاپیتان اسکات! لطفا می توانم با شما صحبت کنم؟!»

تصویر اصلی و واقعی از کشتی Terra Nova

Scott stopped and smiled. ‘Yes, of course,’ he said. ‘What do you want to know?’
اسکات ایستاد، لبخند زد و گفت: «البته! چه جیزی می خواهی بدانی؟»
‘Are you going to win?’ the man asked.
آن مرد پرسید «آیا شما برنده خواهید شد؟»
‘Win?’ Scott asked. ‘Win what?’
اسکات پرسید: «ببرم؟ چه چیزی را ببرم؟»
‘Win the race to the South Pole, of course,’ the newspaper man said. ‘It’s a race between you and Amundsen, now. Look at this!’ He gave a newspaper to Scott. Scott looked at it. It said:
مرد روزنامه فروش گفت: «البته که مسابقه رسیدن به قطب جنوب. حالا این یک مسابقه بین شما و آموندسن است. اینجا را ببین! او یک روزنامه به اسکات داد. اسکات نگاهی به آن انداخت. نوشته بود :
روزنامه ای که اسکات از مسابقه آموندسن خبردار شد
کشتی فِرَم با اسکات به سمت جنوب مسابقه میدهد. آموندسن بیان می دارد ما برنده خواهیم شد!
Scott’s face went white. ‘Give me that!’ he said. He took the newspaper and read it carefully. The newspaper man watched him, and waited. ‘Well, Captain Scott,’ he said at last. ‘Who’s going to win this race? Tell me that!’
رنگ صورت اسکات (مثل گچ) سفید شد و گفت: «آن را بده به من! او روزنامه را گرفت و بادقت آن را خواند. مرد روزنامه فروش منتظر ایستاد و نگاهش کرد. و گفت: «خب کاپیتان اسکات! بالاخره چه کسی این مسابقه را می برد!؟ این را بگو!»
Scott looked at him angrily. ‘This is stupid!’ he said. ‘It’s not a race! I came here to learn about the Antarctic – I’m not interested in Amundsen, or in races!’ Then he walked back onto his ship, with the newspaper in his hand.
اسکات با عصبانیت به او نگاه کرد و گفت: «این احمقانه است. این یک مسابقه نیست! من به اینجا آمده ام تا در مورد آنتارکتیک اطلاعات به دست بیاورم. من علاقه ای به مسابقه یا آموندسن ندارم!» بعد با آن روزنامه در دستش رفت و سوار کشتی اش شد.
Later that day, he talked to his men. He gave them the newspaper, and laughed.
آن روز، او با افرادش صحبت کرد. او روزنامه را به آنها داد و خندید.
‘It doesn’t matter,’ he said. ‘We’re in front of Amundsen, and we have more men, and more money. He has only eight men, and a lot of dogs. I know about dogs – they don’t work in the Antarctic. We have sixteen men and the new motor sledges they are much better. And tomorrow the ponies are coming.
او گفت: «اهمیتی ندارد، ما در مقابل آموندسن هستیم. ما افراد بیشتر و پول بیشتری داریم. او فقط هشت نفر آدم و تعداد زیادی سگ دارد. من سگ ها را می شناسم. آنها در قطب جنوب کار نمی کنند (فایده ای ندارند). ما شصت نفر خدمه و سورتمه های موتوری جدید داریم که خیلی بهترند. و فردا هم اسب های پاکوتاه می آیند.
We need ponies, motor sledges, and good strong British men that’s all. Forget about Amundsen! He’s not important!’
ما اسب های پاکوتاه، سورتمه های موتوری و مردان انگلیسی قوی را لازم داریم، همین. آموندسن را فراموش کنید! او اهمیتی ندارد!»
Scott asked Oates to look after the ponies, but he did not let Oates buy them. When Oates first saw the ponies, in New Zealand, he was very unhappy. Most of the ponies were old, and some of them were ill.
اسکات از اوتس خواست تا دنبال اسب های پا کوتاه بگردد. ولی اجازه نداد اوتس آن ها را بخرد. اوتس اولین بار هنگامی که اسب های پاکوتاه را دید، خیلی ناراحت شد. بیشتر اون ها پیر و بعضی هم مریض بودند.
‘They’re beautiful ponies, Titus,’ Scott said. ‘They come from China – they’re wonderful ponies!’
اسکات گفت: «این ها اسب های پاکوتاه قشنگی هستن، تیتوس! آن ها از چین می آیند و پونی (یک نوع نژاد اسب) های فوق العاده ای هستند!
Oates looked at them angrily, and said nothing. Then he asked: ‘Where is their food, Captain?’
اوتس با ناراحتی به آنها نگاه کرد و چیزی نگفت. و بعد پرسید: «کاپیتان، غذایشان کجاست؟»
‘Here!’ Scott opened a door.
اسکات یک در را باز کرد و گفت: «اینجاست!»
Oates looked inside. He thought for a minute. ‘We need more food than this, Captain Scott! These ponies are going to work in the coldest place on earth – they need a lot of food more than this!’
اوتس به داخل نگاه کرد. او دقیقه ای فکر کرد و گفت: «کاپیتان اسکات! ما به غذای بیشتری احتیاج داریم! این پونی ها قرار است در سردترین جای زمین کار کنند. آن ها غذای خیلی بیشتری از این می خواهند.»
Scott smiled quietly. ‘We can’t take more food on this ship, Titus. Where can we put it? But it doesn’t matter, old boy.
اسکات به آرامی لبخند زد و گفت: «تیتوس، ما غذای بیشتری در این کشتی نمی توانیم ببریم! کجا می توانیم (غذا ها را) بگذاریم؟! ولی مهم نیست مرد بزرگ!
They’re very strong ponies, you know. The best ponies on earth.’
آن ها اسبای پاکوتاه قوی ای هستند. بهترین اسب های روی زمین.»
Later that night, Oates wrote a letter to his mother. There are nineteen ponies on the Terra Nova now, he wrote. All the ponies are in a small room at the front of the ship. We eat our food in the room under the ponies, so our table is often wet and dirty. Scott makes a lot of mistakes, I think, and Antarctica is a very dangerous place.
شب آن روز اوتس نامه ای به مادرش نوشت. او نوشت الان ۱۹ تا اسب پا کوتاه در ترا نووا هستند. همه اسب ها در اتاق کوچکی در قسمت جلویی کشتی اند. ما غذایمان را در اتاق زیرین بخش نگهداری پونی ها می خوریم. بخاطر همین میزهایمان همیشه مرطوب و کثیف است. فکر می کنم اسکات اشتباهات زیادی مرتکب شده و آنتارکتیکا جای خیلی خطرناکی است.

تصویر واقعی اسب های پونی که کاپیتان اسکات خریداری کرده بود