The Coldest Place On Earth : Ch2

کتاب صوتی انگلیسی «سردترین جای زمین - فصل دوم» با متن و ترجمه فارسی

مشخصات :

نام کتابColdest Place On Earth
نام فارسیسردترین جای زمین
نویسندهTim Vicary
سطحمتوسط
لهجهبریتیش | British
مدت زمان6:29
تعداد فصل9
لینک کوتاهenpd.ir/e1108
تنظیمات نمایش

مشخصات :

نام کتابColdest Place On Earthنام فارسیسردترین جای زمین
نویسندهTim Vicaryسطحمتوسط
تعداد فصل9مدت زمان6:29
لهجهبریتیش | Britishلینک کوتاهenpd.ir/e1108

Chapter 2 – The Race

فصل دوم – مسابقه

The Fram went to an island in the south of Norway. It was a very little island, with only one small wooden house, two trees – and nearly a hundred dogs.
کشتی فِرَم به جزیره ای در جنوب نروژ رفت. جزیره خیلی کوچکی بود و فقط یک خانه چوبی کوچک، دو درخت و نزدیک به صد سگ داشت.
‘Look at that!’ Bjaaland said. ‘It’s an island of dogs! There are dogs in the water, near the trees, on the house – dogs everywhere!’
بالاند گفت: «آنجا را ببین! اینجا جزیره سگ ها است! سگ ها در آب هستند، نزدیک درختان، روی خانه. همه جا سگ!»
Two men came out of the house. ‘Hassel! Lindstram!’
دو مرد از خانه بیرون آمدند. هَسِل! لیندسترام !
Amundsen said. ‘It’s good to see you! How many dogs do you have for me?’
آموندسن گفت: «از دیدنتان خوشحالم! برای من چند تا سگ دارید؟»
‘Ninety-nine, Roald,’ said Hassel. ‘The best ninety-nine dogs from Greenland. And they’re very happy! They don’t work; they just eat and play all day! They’re having a wonderful summer here!’
هسل گفت: «۹۹ تا. بهترین ۹۹ سگ گرینلند! و آنها خیلی خوشحالند. آنها کار نمیکنند. فقط می خورند و کل روز بازی می کنند! آنها یک تابستان فوق العاده را اینجا می گذرانند.»
‘Good, good.’ Amundsen laughed. ‘But that’s finished now.
آموندسن خندید و گفت: «خوب است! خوب! ولی این شادی الآن تمام می شود.»
Hey, Bjaaland! Stop laughing – come down here and help me.
– هی بالاند! دست از خندیدن بردار! بیا این پایین و کمکم کن.
Let’s get all these dogs onto the ship!’
– بیا همه این سگ ها را سوار کشتی کنیم !
It was not easy. The dogs were fat and strong, and they didn’t want to go on the ship. But at last, after three hours’ hard work, all ninety-nine were on the ship, and the Fram went out to sea again.
کار آسانی نبود. سگ ها چاق و قوی بودند و نمی خواستند سوار کشتی بشند. ولی نهایتا بعد از سه ساعت کار و تلاش همه نود و نه سگ سوار کشتی شدند و (کشتی) فِرَم دوباره روانه دریا شد.
The men were not happy. The weather was bad, the dogs were dirty, and some of the men were ill. They began to ask questions.
افراد راضی نبودند. هوا بد بود. سگ ها کثیف (بودند) و بعضی از افراد مریض بودند. آنها شروع کردند به سوال پرسیدن.
‘Why are we bringing dogs with us?’ asked one man, Johansen. ‘We’re going thousands of kilometres south, past Cape Horn, and then north to Alaska. Why not wait, and get dogs in Alaska?’
یوهانسن، یکی از افراد پرسید: :چرا سگ ها را با خودمان می بریم؟! ما هزاران کیلومتر به سمت جنوب می رویم، از دماغه هورن (جنوبی ترین نقطه خشکی در آمریکای جنوبی) رد می شویم و بعد به شمال به سمت آلاسکا می رویم. چرا صبر نکردیم و سگ ها را از آلاسکا نگرفتیم؟»
‘Don’t ask me,’ said his friend, Helmer Hanssen, ‘I don’t understand it.’
دوستش هِلمِر هَنسِن گفت: «از من نپرس. من نمی دانم.»
The men talked for a long time. Then, on September 9th, Amundsen called everyone to the back of the ship. He stood quietly and looked at them. Behind him was a big map. It was not a map of the Arctic. It was a map of Antarctica.
افراد مدت زیادی باهم حرف زدند. بعد در نهم سپتامبر آموندسن همه افراد را به انتهای کشتی فرا خواند. او آرام ایستاد و به آنها نگاه کرد. پشت سرش یک نقشه بزرگ بود. آن نقشه آرکتیکا (قطب شمال) نبود. نقشه آنتارکتیکا (قطب جنوب) بود.
Bjaaland looked at Helmer Hanssen, and laughed. Then Amundsen began to speak.
بالاند نگاهی به هلمر هنسن انداخت و خندید. بعد آموندسن شروع به صحبت کرد.
‘Boys,’ he said. ‘I know you are unhappy. You often ask me difficult questions, and I don’t answer. Well, I’m going to answer all those questions now, today.
او گفت: «آقایان، می دانم که ناراحتید. شما اغلب سوالات سختی از من می پرسید اما من جواب نمی دهم. خب، حالا می خوام همه سوالاتتان را جواب بدم، (همین) امروز.
‘We began to work for this journey two years ago. Then, we wanted to be the first men at the North Pole. But last year, Peary, an American, found the North Pole. So America was first to the North Pole, not Norway. We’re going there, but we’re too late.’
ما دوسال پیش کار برای این سفر را شروع کردیم. و بعد خواستیم اولین افرادی باشیم که پایشان را در قطب شمال گذاشته اند. ولی سال گذشته یک آمریکایی به نام پیاری قطب شمال را پیدا کرد. بنابراین آمریکا بود که اولین بار به قطب شمال رفت نه نروژ. ما هم آنجا می رویم ولی خیلی دیر کرده ایم.»
‘I don’t understand this,’ Bjaaland thought. ‘Why is Amundsen talking about the North Pole, with a map of Antarctica behind him?’
بالاند با خودش فکر کرد: «متوجه نمی شوم. چرا آموندسن درباره قطب شما با وجود نقشه ای از آنتارکتیکا (قطب جنوب) در پشتش، صحبت می کند؟»
Amundsen stopped for a minute, and looked at all the men slowly. No one said anything.
آموندسن دقیقه ای صحبتش را قطع کرد و آرام به همه افراد نگاه کرد. هیچکس هیچ چیزی نگفت.
‘We have to go a long way south before we get to Alaska,’ he said. ‘Very near Antarctica, you know. And Captain Scott, the Englishman, is going to the South Pole this year. He wants ta+ put his British flag there. An American flag at the North Pole, a British flag at the South Pole.’
او گفت: «ما قبل از اینکه به آلاسکا برسیم باید یک راه طولانی را به سمت جنوب برویم. بسیار نزدیک به آنتارکتیکا، همانطور که می دانید. و کاپیتان اسکات انگلیسی، امسال به قطب جنوب می رود. او می خواهد پرچم بریتانیایی اش را در آنجا به اهتزاز دربیاورد. پرچم آمریکا در قطب شمال و پرچم بریتانیا در قطب جنوب.»
Bjaaland began to understand. He started to smile and couldn’t stop. He was warm and excited.
بالاند کم کم متوجه شد. او شروع کرد به لبخند زدن و نمی توانست جلوی لبخندش را بگیرد. او گرم و هیجانزده بود.
‘Well, boys,’ Amundsen said slowly. ‘Do we want the British to put their flag at the South Pole first? How fast can we travel?
آموندسن آروم گفت: «خب، آقایان. آیا ما می خواهیم اول پرچم بریتانیا در قطب جنوب به اهتزاز دربیاید؟ چقدر سریع می توانیم پیش برویم؟»
We have a lot of dogs, and some of the most wonderful skiers on earth – Bjaaland here is the best in Norway! So I have an idea, boys. Let’s go to the South Pole, and put the Norwegian flag there before the British! What do you say?’
– ما سگ های زیاد و کم نظیر ترین اسکی بازای زمین را داریم. بالاند بهترین (اسکی باز) در نروژ است. به همین علت من یک ایده دارم! آقایان بیاید به سمت قطب جنوب برویم و پرچم نروژی ها را قبل از بریتانیایی ها در آنجا به اهتزاز دربیاوریم! نظرتان چیست؟
For a minute or two it was very quiet. Amundsen waited, and the men watched him and thought. Then Bjaaland laughed.
یکی دو دقیقه ای سکوت سنگینی حاکم بود. آموندسن صبر کرد و افراد او را نگاه می کردند و فکر می کردند.
‘Yes!’ he said. ‘Why not? It’s a ski race, isn’t it, and the English can’t ski! It’s a wonderful idea, of course! Let’s go!’
بعدش بالاند خندید. و گفت: «البته! چرا که نه؟ این یک مسابقه اسکی است، مگر نه؟ و انگلیسی ها نمی توانند اسکی کنند. این یک ایده خارق العادست. البته! به پیش!»