The Coldest Place On Earth : Ch1

کتاب صوتی انگلیسی «سردترین جای زمین - فصل اول» با متن و ترجمه فارسی

مشخصات :

نام کتابColdest Place On Earth
نام فارسیسردترین جای زمین
نویسندهTim Vicary
سطحمتوسط
لهجهبریتیش | British
مدت زمان4:44
تعداد فصل9
لینک کوتاهenpd.ir/e1093
تنظیمات نمایش

مشخصات :

نام کتابColdest Place On Earthنام فارسیسردترین جای زمین
نویسندهTim Vicaryسطحمتوسط
تعداد فصل9مدت زمان4:44
لهجهبریتیش | Britishلینک کوتاهenpd.ir/e1093

Chapter 1 – Two Ships

فصل اول – دو کشتی

The race began in the summer of 1910.
مسابقه در تابستان ۱۹۱۰ شروع شد.
On June 1st’ in London, a black ship, the Terra Nova, went down the river Thames to the sea. Thousands of people stood by the river to watch it. They were all excited and happy.
در یکم ژوئن در لندن، کشتی سیاهی به نام تِرا نووا از رودخانه ثَمس به سمت دریا روانه شد. هزاران نفر کنار رودخانه به تماشای آن ایستاده بودند. همه آنها شاد و هیجان زده بودند.
On the Terra Nova, Captain Robert Falcon Scott smiled quietly. It was a very important day for him. He was a strong man, not very tall, in the blue clothes of a captain. He was forty-one years old, but he had a young face, like a boy. His eyes were dark and quiet.
در تِرا نووا کاپیتان رابرت فلکُن اسکات به آرامی لبخند می زد. روز مهمی برای او بود. او مردی قوی، نه چندان بلند قد و در لباس آبی رنگ کاپیتان کشتی بود. (ترجمه روان : لباس آبی رنگ کاپیتان کشتی را بر تن داشت.) او ۴۱ سال داشت اما صورتش مثل یک پسر جوان بود. چشمانش تیره و با آرامش بودند .
One man on the ship, Titus Oates, smiled at Scott.
شخصی در کشتی به نام تیتوس اوتِس به اسکات لبخند زد.
‘What an exciting day, Captain!’ he said. ‘Look at those people! I feel like an important man!’
او گفت: «چه روز هیجان انگیزی کاپیتان! به این آدم ها نگاه کن! من احساس می کنم شخص مهمی هستم!»
Scott laughed. ‘You are important, Titus,’ he said. ‘And you’re going to be famous, too. We all are. Do you see this flag?’
اسکات خندید و گفت: «تو شخص مهمی هستی تیتوس! و قرار است معروف هم بشوی! همه ما (هم قرار است معروف شویم). این پرچم را می بینی؟»
He looked at the big British flag at the back of the ship, and smiled at Oates. ‘That flag is coming with us,’ he said. ‘In the Antarctic, I’m going to carry it under my clothes. We’re going to be the first men at the South Pole, and that flag is going to be first, too!’
او به پرچم بزرگ بریتانیا در انتعای کشتی نگاهی انداخت و به اوتس لبخند زد. او گفت: «این پرچم همراه ما (به آنتارکتیکا) می آید. در آنتارکتیکا می خواهم آن را زیر لباسم حمل کنم. ما اولین افرادی هستیم که روی قطب جنوب پا می گذاریم و این پرچ هم اولین پرچم خواهد بود.»
Five days later, on June 6th, a man opened the door of his wooden house in Norway. He was a tall man, with a long face.
پنج روز بعد، در ششم ژوئن، مردی درب خانه چوبی اش را در نروژ باز کرد. او مردی قد بلند با صورت کشیده بود.
تصویر کاپیتان روبرت فالکون اسکاتHe waited outside the house for a minute. Everything was very quiet. He could see no houses, only mountains, trees, and water. It was nearly dark. The sky was black over the mountains.
او بیرون از خانه یک دقیقه ای منتظر ماند. همه چیز آرام بود. او هیچ خانه ای نمی دید. فقط کوهستان، درخت، و آب. تقریبا تاریک بود. آسمان، بالای کوهستان، تاریک بود.
The man smiled, and walked quickly away from the house, down to the sea. In the water, a big wooden ship waited for him. The man got onto the ship, and talked and laughed quietly with his friends.
آن مرد لبخند زد و سریع از خانه به سمت دریا دوید. در آب (دریا) ، کشتی چوبی بزرگی منتظر او بود. آن مرد سوار کشتی شد و آرام با دوستانش بگو بخند کرد.
The ship’s name was Fram, and the man was Roald Amundsen. The Fram was the most beautiful ship on earth. Amundsen thought.
اسم کشتی فِرَم و آن مرد روآلد آموندسن بود. فِرَم زیباترین کشتی روی زمین بود. آموندسن معتقد بود. (ترجمه روان : آموندسن اینگونه تصور می کرد).
تصویر کاپیتان روالد آموندسنHis friends were the best skiers on earth, too. One of them, Olav Bjaaland, smiled at him.
دوستاش هم بهترین اسکی بازان زمین هستند. یکی از آنها، اُلاو بالاند، به او لبخندی زد.
‘North Pole, here we come, Captain,’ he said.
او گفت: «قطب شمال، ما داریم می آییم، کاپیتان.»
‘Yes.’ Amundsen said. His friends could not see his face in the dark. ‘Fram is going to the Arctic.’
آموندسن گفت: «بله، فِرَم پیش به سوی آرکتیک ( شمالگان ) می رود.» دوستانش نمی توانستند چهره او را در تاریکی ببینند .
Everyone on the Fram was ready to go to the North Pole, to the Arctic. Amundsen wanted to go there, too. But first he wanted to go south. His friends didn’t know that.
همه افراد داخل کشتی فِرَم آماده رفتن به قطب شمال، به آرکتیک بودند. آموندسن هم می خواست به آنجا برود. ولی او ابتدا قصد داشت به قطب جنوب برود. دوستانش این (موضوع) را نمی دانستند .
At midnight on June 6th, the Fram moved quietly away from Amundsen’s house, out to sea.
نیمه شب ششم ژوئن کشتی فِرَم از خانه آموندسن به سمت دریا روانه شد .