In the dark : Chapter 2

کتاب صوتی انگلیسی «در تاریکی - فصل دوم» با متن و ترجمه فارسی

مشخصات :

نام کتابIn the dark
نام فارسیدر تاریکی
نویسندهEdith Nesbit
سطحمتوسط
لهجهبریتیش | British
مدت زمان8:31
تعداد فصل2
لینک کوتاهenpd.ir/e1087
تنظیمات نمایش

مشخصات :

نام کتابIn the darkنام فارسیدر تاریکی
نویسندهEdith Nesbitسطحمتوسط
تعداد فصل2مدت زمان8:31
لهجهبریتیش | Britishلینک کوتاهenpd.ir/e1087

A Haunted man

تسخیر شده (جن زده)

At that moment we heard thunder outside. I went to the window and saw some dark storm clouds in the sky.
در آن لحظه صدای رعد و برق را از بیرون شنیدیم. من رفتم بیرون و ابرهای سیاه طوفان زا را در آسمون دیدم.
‘Where was I?’ Haldane said. ‘Oh yes. I looked at the carpet and there he was – Visger. I can’t explain it: the door was closed, the windows were closed. He wasn’t there before, and he was there now. That’s all.’
هالدین گفت: «کجا بودم؟ اوه آره. من به فرش نگاه کردم و او آنجا بود؛ ویسگر. نمی توانم توضیح بدهم، در بسته بود، پنجره ها بسته بودند. او قبلا آنجا نبود. ولی الان اینجا بود. همش همین بود.»
‘A hallucination,’ I said.
من گفتم: «تَوَهُم است.»
‘That’s exactly what I thought,’ he answered. ‘But I touched it. It was real; it was heavy and hard, like stone. The arms were rigid like the arms of a statue.’
او جواب داد: «من هم دقیقا همین فکر را می کردم. ولی من او را لمس کردم. او واقعی بود. سنگین و سفت، مثل سنگ. دستانش درست مثل یک تندیس مجسمه سخت و سفت بود.»
‘It was a hallucination,’ I repeated.
من تکرار کردم: «این توهم و خیال بوده.»
‘Well, I thought somebody had put him here to frighten me, so I went to the place where I had hidden him, and he was there, just as he was a year before.’
– خب من فکر می کردم یکی آن را اینجا گذاشته تا من را بترساند. به همین خاطر رفتم جایی که جسد را پنهان کرده بودم و او آنجا بود. درست مثل یک سال پیش که آنجا بود.
‘My dear Haldane,’ I said, ‘this is very funny.’
من گفتم: «هالدین عزیز، این خیلی خنده دار است.»
‘You might think it’s funny, but when I wake up in the night and think of it, it isn’t funny at all. I don’t want to die in the dark, Winston. That’s why I think I’ll kill myself, so I’m sure that I won’t die in the dark.’
– شاید تو فکر کنی مسخره است ولی وقتی من شب ها از خواب بیدار می شوم و به آن فکر می کنم اصلا خنده دار نیست. من نمی خواهم در تاریکی بمیرم، وینستون. به همین دلیل است که می خواهم خودم را بکشم. درنتیجه مطمئنم که در تاریکی نخواهم مرد.
‘Is that all?’
– همه اش همین بود؟
‘No, he came back again. I was asleep on the train one day, and when I woke up, he was on the seat opposite me. He looked the same as before, hard and rigid like a statue. I threw him out of the window in a tunnel. If I see him again, I’ll kill myself. You think I’m mad, but I’m not. You can’t help me, nobody can help me. He knew, you see? He said, “You’ll never get rid of my body,” and I can’t. He always knew things. Winston, I promise you I’m not mad.’
نه، او باز هم برگشت. یک روز من در قطار خواب بودم و وقتی که بیدار شدم او روی صندلی مقابل من بود. او درست مثل قبل به نظر می رسید. سخت و سفت مثل مجسمه. من او را از پنجره به تونل پرتاب کردم. اگر باز هم ببینمش خودم را می کشم. تو فکر میکنی من دیوونه ام ولی نیستم. تو نمی توانی کمکم کنی. هیچکس نمی تواند کمکم کند. او می دانست، می فهمی؟ او گفت: «هیچ وقت از شر جسدم راحت نمی شوی» و من هم خلاص نمی شوم. او همیشه از همه چیز خبر داشت. وینستون به تو قول میدهم که دیوونه نیستم.
‘I don’t think you’re mad; I think your mind is disturbed. But we’ll stay together; if you can talk to me, you won’t imagine things.’
– من فکر نمیکنم که تو دیوانه باشی ولی فکر میکنم ذهنت آشفته و مختل است. ولی ما با هم هستیم. اگر تو بتوانی با من حرف بزنی دیگر سایر چیزها را تصور نمی کنی.
So we went travelling together, and I was full of hope. Haldane was always a rational man, and I could not believe he was mad. I wanted to help him get better. After a month or two the ‘madness’ passed and we joked and laughed again. I was extremely happy that my old friend was normal. ‘He’s forgotten about Visger,’ I thought, ‘and now he’s fine!’
به همین خاطر ما با هم رفتیم سفر و من سرشار از امید بودم. هالدین همیشه یک مرد منطقی بود و باورم نمی شد که او جنون داشته باشد. می خواستم کمکش کنم که بهتر بشود. بعد از یکی دو ماه جنون رفع شد و ما بازهم خندیدیم و شوخی می کردیم. من خیلی خوشحال بودم که دوست قدیمیم حالش طبیعی بود. من فکر می کردم او ویسگر را فراموش کرده و الان حالش خوب است!
We arrived in Bruges, where there was a big exhibition and all the hotels were full. We could only find one room with a single bed in a hotel called the Grande Vigne, so I had to sleep in the armchair.
ما رسیدیم به بروگز، جایی که یک نمایشگاه بزرگ برپا بود و هتل هایش پر. ما توانستیم فقط یک اتاق یک تخته در یک هتل به نام گراند واین پیدا کنیم و به همین علت من مجبور بودم روی مبل بخوابم.
We had dinner and went to a pub, and it was late when we returned to our room. We talked for a while, and then Haldane got into bed. I tried to sleep in the armchair, but it was not very comfortable. I was nearly asleep when Haldane began to talk about his will.
ما شام خوردیم و به یک میخانه رفتیم. و وقتی به اتاقمان برگشتیم دیر وقت بود. کمی باهم حرف زدیم و بعد هالدین به تخت خواب رفت. من سعی کردم روی مبل بخوابم ولی خیلی راحت نبود. تقریبا خوابم برده بود که هالدین شروع به صحبت درباره وصیتش کرد.
‘I’ve left everything to you, Winston,’ he said. ‘I know I can trust you to take care of everything.’
او گفت: «من همه چیزم را برای تو گذاشته ام وینستون. می دانم که می توانم به تو اعتماد کنم که مراقب همه چیز باشی.»
‘Thank you,’ I said sleepily. ‘Let’s talk about it in the morning.’
من خوابالو جواب دادم: «متشکرم. بیا صبح راجع به آن صحبت کنیم.»
But he continued, telling me what a good friend I was. I told him to go to sleep, but he said he was thirsty.
ولی او ادامه داد و گفت که من چه دوست خوبی بودم. من به او گفتم بخوابد ولی او گفت تشنه است.
‘Oh, alright,’ I said. ‘Light the candle and go and get some water – and then please let me sleep!’
من گفتم: «خب باشد. یک شمع روشن کن و برو کمی آب بخور و خواهشا بگذار من بخوابم»
‘No, you light it. I don’t want to get out of bed in the dark. I might step on something or walk into something that wasn’t there when I got into bed.’
او گفت: «نه تو شمع روشن کن. من نمی خواهم در تاریکی از تختم بیرون بیایم. ممکن است پایم را روی چیزی بگذارم یا از روی چیزی رد بشوم که موقعی که به تخت رفتم آنجا نبوده.»
I lit the candle, and he sat up in bed and looked at me. His face was very pale, his hair untidy and his eyes were shining.
من شمع را روشن کردم و او روی تخت نشست و به من نگاه کرد. صورتش خیلی رنگ و رو پریده بود. موهایش پریشان بود و چشمانش برق می زد.
‘That’s better,’ he said. ‘Oh, look here! There are two big letters on the sheet in red cotton. GV! George Visger!’
او گفت: «اینطور بهتره. اوه! اینجا را ببین. دو تا حرف بزرگ روی ملحفه با نخ کتان قرمز نوشته شده. جی وی! جورج ویسگر!»
‘No, it’s the symbol of the Hotel Grande Vigne,’ I said. ‘Hurry up and get the water!’
من گفتم: «نه این نماد هتل گراند واین است؛ عجله کن و آب را بیاور!»
‘Please come with me, Winston.’
– وینستون لطفا با من بیا.
‘I’ll go down by myself.’ And I went to the door with the candle in my hand. He jumped off the bed in a second.
– «من خودم پایین می روم.» و با شمع در دستم رفتم سمت در. او سریعا از تخت پایین پرید.
‘No! I don’t want to stay alone in the dark,’ he said like a frightened child.
و مثل یک بچه وحشت زده گفت: «نه! نمی خواهم تنها در تاریکی بمونم.»
I tried to make a joke of it, but I was very disappointed. It was clear to me that all my time spent trying to help him had been wasted, and that he was not better after all. We went down as quietly as we could, and got some water from the dining room. Haldane took the candle from me, and went very slowly back towards our room. He looked around very carefully. I knew what he was looking for, and I became angry and nervous. When we entered the room, I almost expected to see something on the carpet, but of course there was nothing. I put out the candle, pulled the blankets round me, and tried to get comfortable in my chair so I could sleep again.
من سعی کردم با این قضیه مثل یک شوخی برخورد کنم ولی خیلی مایوس و ناکام بودم. برایم روشن بود که تمام زمانی را که صرف کمک او کرده بودم هدر رفته و بیخود بوده. و او اصلا بهتر نشده بود. ما خیلی آرام پایین رفتیم و از اتاق پذیرایی کمی آب برداشتیم. هالدین شمع را از من گرفت و خیلی آرام به سمت اتاقمان برگشت. او با دقت اطراف را می گشت. می دانستم دنبال چه جیزی می گردد و عصبانی و آشفته شدم. وقتی وارد اتاق شدیم تقریبا انتظار داشتم چیزی روی فرش ببینم. ولی البته که چیزی آنجا نبود. شمع را خاموش کردم.، پتو را کشیدم دورم. سعی کردم جایم را روی مبل درست کنم تا باز هم راحت بخوابم.
‘You’ve got all the blankets,’ Haldane said.
هالدین گفت: «تو کل پتوها را برداشتی.»
‘No, I haven’t. Only the ones I had before.’
– نه برنداشتم. همانی است که قبلا داشتم.
‘Well, I can’t find mine. I’m so cold. Light the candle! Quick, light it! There’s something horrible…’
– خب، من نمی توانم مال خودم را پیدا می کنم. خیلی سردم است. سریع شمع را روشن کن! سریع! روشنش کن! یک چیز وحشتناکی هست.
But I could not find the matches.
– ولی من کبریت ها را پیدا نمی کردم.
‘Light the candle, light the candle!’ he shouted. ‘If you don’t, he’ll come to me, he’ll come in the dark. I can’t die in the dark; please, Winston, light the candle!’
– او داد زد: «شمع را روشن کن! شمع را روشن کن! اگر روشن نکنی او سراغ من می آید. او در تاریکی می آید. من نمی توانم در تاریکی بمیرم. وینستون خواهش می کنم شمع را روشن کن!»
‘I am lighting it,’ I said angrily. But in the dark I was trying to find the matches with my hands – on the shelf, the table… I could not remember where I had put them. ‘You’re not going to die. It’s alright. I’ll get the matches in a second.’
من با عصبانیت گفتم: «دارم روشنش می کنم.» ولی در تاریکی با دستانم داشتم دنبال کبریت ها روی قفسه و میز می گشتم …. یادم نمی آمد کجا گذاشتمشان. «تو قرار نیست بمیری، همه چیز مرتب است. من سریع کبریت ها را می آورم.»
‘It’s cold. It’s cold. It’s cold,’ he said, like that, three times. And then he screamed loudly, like a child, or like a rabbit attacked by dogs.
او سه بار پشت سر هم گفت: «سرده، سرده، سرده.» و بعد بلند جیغ کشید مثل یک بچه یا مثل خرگوشی که مورد حمله سگ قرار گرفته است.
‘What is it?’ I cried.
من داد زدم :«چیه؟»
There was silence. Then, very slowly, ‘It’s Visger,’ he said, and his voice seemed strange and distant.
سکوت حاکم بود. بعد او خیلی آرام گفت: «ویسگر است!» و صدایش عجیب و خیلی دور به نظر می رسید.
‘Of course it isn’t!’ My hand found the matches as I spoke.
«البته که او نیست.» همزمان که داشتم صحبت می کردم، دستم کبریت ها را پیدا کرد.
‘He’s here!’ he screamed. ‘Here, next to me. In the bed.’
او داد زد: «او اینجاست! اینجا کنار من. درون تخت.»
I lit the candle. I ran to the bed.
من شمع را روشن کردم و به سمت تخت دویدم.
He was lying on the edge of the bed. Next to him was a dead man, white and cold.
او روی یک لبه تخت دراز کشیده بود. کنارش یک مرد مرده قرار داشت. سرد و سفید (مثل گچ).
Haldane had died in the dark.
هالدین در تاریکی مرده بود.
There was a simple explanation. Haldane and I were in the wrong room – the dead man’s room. His name was Felix Leblanc, and he had died from a heart attack earlier that day.
توضیح ساده ای وجود داشت. من و هالدین در اتاق اشتباهی بودیم. اتاق مردِ مرده. اسمش فلیکس لِبلِین بود و او روز قبل، بخاطر حمله قلبی مرده بود.
I found out more information in England. The police found the body of a man with a bottle of poison in his hand in a railway tunnel. His name was Simmons, and he had drunk poison in Haldane’s carriage because he was depressed. Haldane had thrown his body out of the window.
من در انگلستان اطلاعات بیشتری کسب کردم. پلیس ها جسد مردی را با یک بطری سم در دستش روی ریل های راه آهن در تونل پیدا کرده بودند. اسمش سیمونز بود، در واگن هالدین سم خورده بود بخاطر اینکه افسرده بود. هالدین جسدش را از پنجره به بیرون انداخته بود.
Haldane left me all his possessions in his will. I asked a police inspector to be with me when I opened the boxes he had left me. Inside one were the bodies of two men. One man was identified later; he was a salesman who had died of epilepsy. The other body was Visger’s.
هالدین همه دارایی اش را در وصیت نامه برای من به جا گذاشته بود. من از یک بازرس پلیس خواستم هنگام باز کردن جعبه هایی که او برا من جا گذاشته بود کنار من باشد. داخل یکی از آنها جسد دو مرد بود. یکی از مرد ها، بعدا هویتش مشخص شد؛ او یک فروشنده بود که از صرع مرده بود. جسد مرد دیگر ویسگر بود.
I leave it to you to explain the events in this story. I cannot find an explanation that satisfies me.
من توضیح وقایعی که در این داستان اتفاق افتاده را بر عهده شما می گذارم. من توضیحی که من را قانع کند، پیدا نمی کنم.