فصل ششم | یک شروع بد - A Bad Start

کتاب صوتی انگلیسی Coldest Place On Earth ، فصل ششم با متن و ترجمه فارسی

مشخصات :

نام کتابColdest Place On Earth
نام فارسیسردترین جای زمین
نویسندهTim Vicary
سطحمتوسط
لهجهبریتیش | British
مدت زمان5:54
تعداد فصل9
لینک کوتاهenpd.ir/e1849
تنظیمات نمایش

مشخصات :

نام کتابColdest Place On Earthنام فارسیسردترین جای زمین
نویسندهTim Vicaryسطحمتوسط
تعداد فصل9مدت زمان5:54
لهجهبریتیش | Britishلینک کوتاهenpd.ir/e1849

Chapter 6 – A Bad Start

فصل ششم – یک شروع بد

On August 23rd, the Norwegians’ sledges were ready. They took them outside, and the dogs pulled them across the ice. The sun came up for a half an hour, but it was too cold: -46’ Centigrade. They could not travel in that weather. They went back to Framheim and waited.
در ۲۳ آگوست سورتمه‌های نروژی‌ها آماده حرکت بود. آنها سورتمه‌ها را بیرون بردند و سگ‌ها آنها را روی یخ کشیدند. خورشید نیم ساعتی بود که بالا رفته بود، ولی هوا خیلی سرد بود؛ منفی ۴۶ درجه سانتیگراد. آنها نمی‌توانستند در آن هوا سفر کنند. آنها به فِرَم‌هایم برگشتند و صبر کردند .
They waited two weeks, until September 8th. Then, with the temperature at -37’ Centigrade, they started.
دو هفته ای صبر کردند، تا هشتم سپتامبر. سپس با دمای منفی ۳۷ درجه سانتیگراد شروع کردند .
They ran happily across the snow to the south – eight men, seven sledges, and eighty-six dogs.
آنها با خوشحالی روی برف به سمت جنوب حرکت کردند. هشت مرد، هفت سورتمه و هشتاد و شش سگ.
Only Lindstr~m, the cook, stayed behind in Framheim.
فقط آشپزشان، لیندسترام در فِرَم‌هایم ماند.
At first everything went well. They went twenty-eight kilometres on Saturday, and twentyeight kilometres on Sunday. It was easy.
اوایل همه چیز خوب پیش رفت. آنها ۲۸ کیلومتر روز شنبه و ۲۸ کیلومتر هم در روز یکشنبه راه رفتند. کار راحتی بود .

Then, on Monday, the temperature went down – to -56° Centigrade.
بعد در روز دوشنبه دما به منفی ۵۶ درجه سانتیگراد رسید.
There was white fog in front of their faces. They couldn’t see anything. But they travelled twenty-eight kilometres.
مه سفید جلوی صورتاشان بود. آنها هیچ چیزی نمی‌دیدند. ولی ۲۸ کیلومتر راه را طی کردند.
That night, in their tents, they nearly died of cold. Next day, they stopped and made snow houses. Inside the snow houses, it was warm. But everyone was unhappy.
آن شب در چادرهایشان نزدیک بود از سرما بمیرند. روز بعد، آنها توقف کردند و خانه‌های برفی ساختند. داخل خانه‌های برفی گرم بود اما همه ناراضی بودند .
‘I told you, Roald!’ Johansen said. ‘Even September is too early! We can’t travel in this cold. Do you want us to die? Let’s go back and wait for better weather.’
یوهانسن گفت: «به تو گفته بودم روالد! حتی سپتامبر هم خیلی زود است! ما در این سرما نمی‌توانیم حرکت کنیم. دلت می‌خواهد بمیریم؟ بیا برگردیم و منتظر شویم هوا بهتر شود.»
Amundsen was very angry. He was angry with Johansen, but he was angry with himself, too. He knew Johansen was right.
آموندسن خیلی عصبانی بود. او از دست یوهانسن ناراحت بود ولی از دست خودش هم ناراحت بود. او می‌دانست حق با یوهانسن بود.
‘All right,’ he said slowly. ‘We can go on to the depot at 80° South, leave the food there, and then go back. We can’t do more than that.’
او به آرامی گفت: «بسیار خب! می‌توانیم به انبار غذای ۸۰ درجه ای جنوب برویم. غذا را آنجا بگذاریم و بعد برگردیم. بیشتر از این از دستمان بر نمی‌آید.»
It was thirty-seven kilometres to the depot. The wind was in their faces all day. Two dogs died on the way. At the depot, they did not stop. They put out the food and the flags, turned round, and went north.
۳۷ کیلومتر با انبار فاصله داشتند. باد تمام روز در صورتشان می‌خورد. دوتا از سگ‌ها در راه مردند. در انبار غذا توقف نکردند. آنها غذا و پرچم‌ها را آنجا گذاشتند، برگشتند و به سمت شمال رفتند.
At last the wind was behind them. The dogs ran quickly, and the men sat on the empty sledges. They went faster and faster.
سرانجام، باد پشت سرشان بود. سگها سریع می‌دویدند و مردان روی سورتمه‌های خالی نشستند. آنها سریع و سریع تر رفتند .
It was like a race. Amundsen was on Wisting’s sledge, and soon he, Wisting, and Hanssen were three or four kilometres in front. Soon they were alone. They travelled seventy-five kilometres in nine hours, and they reached Framheim at four o’clock that afternoon.
شبیه یک مسابقه بود. آموندسن روی سورتمه ویستینگ بود و چیزی نگذشت که او، ویستینگ و هانسن سه چهار کیلومتری جلو بودند. زود تنها شدند. آنها در ۹ ساعت ۷۵ کیلومتر را طی کردند و ساعت ۴ عصر به فِرَم‌هایم رسیدند .
Bjaaland arrived two hours later, with two more men. But the last two – Johansen and Prestrud – went more slowly. Their dogs were tired, their feet were wet and cold, they had no food, and they were alone in the dark. The temperature was -51° Centigrade. They reached Framheim at midnight.
بیالاند دو ساعت بعد با دو مرد دیگر رسید. ولی دو تا مرد باقیمانده، یوهانسن و پرسترود، خیلی آرام حرکت می‌کردند. سگ‌هایشان خسته بودند. پاهایشان خیس و سرد بود، هیچ غذایی نداشتند و در تاریکی تنها مانده بودند. دما منفی ۵۱ درجه سانتی گراد بود. آنها نیمه شب به فِرَم‌هایم رسیدند .
Next morning, Johansen was angry. In front of everyone, he said: ‘You were wrong, Roald. September was too early. I told you but you didn’t listen. And then you left us alone and we nearly died in the cold! You’re a bad captain – I’m a better captain than you are!’
صبح روز بعد یوهانسن عصبانی بود. جلوی همه گفت: «تو اشتباه کردی روالد! سپتامبر (برای حرکت) خیلی زود بود. من به تو گوشزد کردم ولی توجه نکردی. و بعد تو ما را تنها گذاشتی و ما تقریبا داشتیم در سرما می‌مردیم. تو کاپیتان بدی هستی. من از تو کاپیتان بهتری هستم!»
Amundsen was very angry. But at first he said nothing, because he knew that Johansen was right. Then, that evening, he gave a letter to Johansen. It said:
آموندسن بسیار عصبانی بود. اما در ابتدا چیزی نگفت چون می‌دانست حق با یوهانسن است. سپس در غروب او نامه‌ای به یوهانسن داد. نوشته بود :
You aren’t coming to the Pole with me. When I go south, you can take some dogs and go east to King Edward VII Land. You can go with Prestrud and Stubberud. You can be the first men to go there – but not to the South Pole!
«تو با من به قطب نمی‌آیی. وقتی من به سمت جنوب می‌روم، تو می‌توانی چند سگ برداری و به مشرق به سرزمین شاه ادوارد هفتم بروی. تو می‌تونی با پرستورد و استوبرود بروی. تو شاید بتونی اولین مردی باشی که به آن‌جا می‌رود اما نه به قطب جنوب.
The Norwegians stayed in Framheim and waited. They lay in bed, listened to the wind outside, and thought about Scott and his motor sledges.
نروژی‌ها در فِرَم‌هایم ماندند و صبر کردند. آن‌ها در تخت دراز کشیدند و به صدای باد بیرون گوش می‌دادند و به اسکات و سورتمه‌های موتوری‌اش فکر می‌کردند.