فصل پنجم | زمستان سرد طولانی - A Long Cold Winter

کتاب صوتی انگلیسی Coldest Place On Earth ، فصل پنجم با متن و ترجمه فارسی

مشخصات :

نام کتابColdest Place On Earth
نام فارسیسردترین جای زمین
نویسندهTim Vicary
سطحمتوسط
لهجهبریتیش | British
مدت زمان5:38
تعداد فصل9
لینک کوتاهenpd.ir/e1585
تنظیمات نمایش

مشخصات :

نام کتابColdest Place On Earthنام فارسیسردترین جای زمین
نویسندهTim Vicaryسطحمتوسط
تعداد فصل9مدت زمان5:38
لهجهبریتیش | Britishلینک کوتاهenpd.ir/e1585

Chapter 5 – A Long Cold Winter

فصل پنجم – یک زمستان سرد طولانی

It was dark for four months. Outside the wooden house at Framheim, it was often -60’ Centigrade. The dogs lived in warm holes under the snow.
چهار ماهی هوا تاریک بود. بیرون خانه چوبی فِرَم هایم اغلب دما منفی ۶۰ درجه سانتیگراد بود. سگ‌ها در چاله های گرم زیر برف زندگی می‌کردند.
The men stayed in the house, and worked in their rooms under the snow. The skis and sledges came from the best shops in Norway, but Bjaaland wasn’t happy with them.
افراد داخل خانه می‌ماندند و در اتاق زیر برفشان کار می‌کردند. اسکی و سورتمه ها از بهترین مغازه های نروژ آورده شده بودند ولی بیالاند ازونا راضی نبود .
He changed a lot of things on the skis and sledges. Soon the sledges were stronger than before. The skis were better and faster, too. Bjaaland changed a lot of things All the Norwegians worked hard. They looked after their dogs, and worked on their equipment – the sledges, skis, tents. Every day they thought about their journey to the Pole, and talked about it.
او تغییرات زیادی روی اسکی ها و سورتمه ها انجام داد. خیلی زود سورتمه ها قوی تر از قبلشان شدند. اسکی ها هم بهتر و سریع تر شده بودند. بیالاند تغییرات زیادی را اعمال کرد. همه نروژی ها سخت کار و تلاش می‌کردند. آنها از سگ‌هایشان مراقبت و روی تجهیزاتشان (سورتمه‌ها، اسکی‌ها و چادرها) کار می‌کردند. هر روز آنها راجع به سفرشان به قطب فکر می‌کردند و راجع به آن حرف می‌زدند .

تغییرات بیالاند بر روی سورتمه ها

And every day, Amundsen thought about Scott. One day, in midwinter, he talked to his men.
و هر روز آموندسن به اسکات فکر می‌کرد. یک روز وسط زمستان، او با افرادش صحبت کرد .
‘Let’s start early, before Scott,’ Amundsen said. ‘Remember, Scott has more men than us, and he has motor sledges, too. Perhaps they can go faster than us.’
آموندسن گفت: «بیاید زودتر شروع کنیم، قبل از اسکات. یادتان باشد اسکات افراد بیشتری نسبت به ما و همچنین سورتمه‌های موتوری هم دارد. احتمالا آنها از ما سریع‌تر حرکت خواهند کرد.»
Bjaaland laughed. ‘Oh no, they can’t go faster than me,’ he said. ‘On snow, nothing can go faster than a good man on skis.’
بیالاند خندید و گفت: «اوه نه، آنها سریع‌تر از من نمی‌توانند بروند. هیچ چیز سریع‌تر از یک مرد ماهر در اسکی سواری نمی‌تواند حرکت کند.»
‘We don’t know,’ Amundsen said. ‘You’re the best skier in Norway, but you get tired, and dogs get tired, too. Motor sledges don’t get tired. They can go all day and all night.’
آموندسن گفت: «نمی‌شود مطمئن بود. تو بهترین اسکی سوار در نروژ هستی، ولی تو خسته می‌شوی، و همچنین سگ‌ها. سورتمه های موتوری خستگی ندارند. آنها می‌تونند کل روز و شب حرکت کنند.»
Johansen laughed angrily. ‘That’s stupid,’ he said. ‘Perhaps the motor sledges can go all night, but the Englishmen can’t.
یوهانسن با عصبانیت خندید و گفت: «این احمقانست. شاید سورتمه های موتوری کل شب بتوانند حرکت کنند ولی انگلیسی ها نمی‌توانند.
The English can’t win, Roald – they don’t understand snow, but we do. And they’re too slow.’
انگلیسی ها نمی‌توانند ببرند روالد! آنها از برف چیزی نمی‌دانند ولی ما می‌دانیم. و حرکتشان هم خیلی آهسته است .
‘Perhaps,’ Amundsen said. ‘But I want to win this race. So we’re going to start early! Do you understand?’
آموندسن گفت: «شاید. ولی من می‌خواهم این مسابقه را ببرم. بنابراین حرکمان را زود شروع می‌کنیم! متوجه می‌شوی؟»
It was quiet and warm inside Framheim. Bjaaland looked at Amundsen, and though about the long, cold journey in front of him. He thought about the dogs in their holes under the snow, and listened to the wind over the house. ‘When, Roald?’ he said quietly.
داخل خانه چوبی فِرَم‌هایم گرم و ساکت بود. بیالاند به آموندسن نگاهی کرد و به سفر دراز و سرد پیش رویش فکر کرد. او به سگ‌های پناه گرفته در چاله های زیر برفشان فکر کرد و به صدای باد روی خانه گوش کرد. او آرام گفت: «کِی، روالد؟»
‘On August 24th. The sun comes back on that day. We start then.’
– بیست و چهارم آگوست. آفتاب در آن روز برمی‌گردد. ما آن موقع شروع می‌کنیم.
‘But we can’t!’ Johansen said. He looked angry, and unhappy. ‘That’s too early! We can’t start then – it’s dangerous and stupid!’
یوهانسن گفت: «ولی ما نمی‌توانیم. (او عصبی و ناراحت به نظر می‌رسید) خیلی زود است! ما آن موقع نمی‌توانیم حرکت را شروع کنیم. این کار حماقت است و خطرناک!

تصویر داخل فرم هایم

Amundsen looked at Johansen coldly. ‘You’re wrong, Johansen,’ he said. ‘We want to win, remember? So we start on August 24th.’
آموندسن با سردی به یوهانسن نگاهی کرد و گفت: «تو اشتباه می‌کنی. ما می‌خواهیم برنده شویم. یادت هست؟ پس در ۲۴ آگوست حرکت را شروع می‌کنیم.»
Bjaaland listened to the winter wind outside.
بیالاند به صدای باد زمستانی بیرون گوش کرد .
In Scott’s camp, at Cape Evans, no one talked about Amundsen and no one worked hard. They had good food, and they played football on the snow. They wrote a newspaper- TheSouth Polar Times – and read books. No one learnt to ski, no one worked on the motor sledges. Twice, men went for long journeys across the snow. They walked, and pulled the sledges themselves.
در اردوگاه اسکات در دماغه ایوانز هیچ کسی راجع به آموندسن صحبت نمی‌کرد و هیچ کسی سخت کار و تلاش نمی‌کرد. آنها غذای خوب می‌خوردند و روی برف فوتبال بازی می‌کردند. آنها یک روزنامه نوشتند “اوقات قطب جنوب“ و کتاب می‌خواندند. هیچ کس اسکی یاد نگرفت، هیچ کس روی سورتمه‌های موتوری کار نمی‌کرد. دوبرابر، افراد برای سفر دور و دراز روی برفها رفتند. آنها خودشان راه می‌رفتند و سورتمه ها را می‌کشیدند .

تصویر داخل کمپ اسکات در دماغه ایوانز

Oates stayed at Cape Evans and looked after his ponies.
اوتس در دماغه ایوانز ماند و مراقب اسبهای پا کوتاه بود.
Over the window in Cape Evans, Scott put a map of Antarctica. With a pen, he made a line from Cape Evans to the South Pole, and he put a little British Flag at the Pole. Under the map, Scott wrote the day for the start of their journey.
بالای پنجره در دماغه ایوانز، اسکات نقشه آنتارکتیکا را گذاشته بود. با یک خودکار خطی از دماغه ایوانز تا قطب جنوب کشید و یک پرچم کوچک بریتانیا روی قطب گذاشت. زیر نقشه، اسکات تاریخ شروع سفرشان را نوشت.
We start on November 3rd, he wrote.
او نوشته بود در سوم نوامبر شروع می‌کنیم .