فصل چهارم | انبارهای غذا - Food Depots

کتاب صوتی انگلیسی Coldest Place On Earth ، فصل چهارم با متن و ترجمه فارسی

مشخصات :

نام کتابColdest Place On Earth
نام فارسیسردترین جای زمین
نویسندهTim Vicary
سطحمتوسط
لهجهبریتیش | British
مدت زمان7:35
تعداد فصل9
لینک کوتاهenpd.ir/e1179
تنظیمات نمایش

مشخصات :

نام کتابColdest Place On Earthنام فارسیسردترین جای زمین
نویسندهTim Vicaryسطحمتوسط
تعداد فصل9مدت زمان7:35
لهجهبریتیش | Britishلینک کوتاهenpd.ir/e1179

Chapter 4 – Food Depots

فصل چهارم – انبار های غذا

The two ships, Terra Nova and Fram, arrived in Antarctica, in January 1911, at the end of summer. The Englishmen and the Norwegians wanted to stay on the ice all winter. They wanted to be ready to go to the South Pole at the beginning of the next Antarctic summer.
هر دو کشتی ترا نووا و فِرَم در ژانویه ۱۹۱۱ در اواخر تابستان به آنتارکتیکا (قاره جنوبگان) رسیدند. مردان انگلیسی و نروژی می خواستند تمام زمستان را روی یخ سر کنند. آنها می خواستند برای رفتن به قطب جنوب، برای اوایل تابستان بعدیِ آنتارکتیک (قاره جنوبگان) آماده باشند .
The dogs pulled the Norwegians’ sledges. They ran quickly over the snow and pulled the big sledges from the ship onto the ice. The men ran beside them on skis.
سگ ها سورتمه های نروژی ها را می کشیدند. آنها سریع روی برفها حرکت می کردند و سورتمه های بزرگ را از کشتی بر روی یخ می کشیدند. افراد هم کنار آنها با اسکی حرکت می کردند .
They put a big wooden house on the ice. The house was full of food, and skis, and sledges. They called it Framheim.
آنها یک خانه چوبی روی یخ ها درست کردند. آن خانه پر از غذا و اسکی و سورتمه بود. آنها اسم آن را فِرَم هایم گذاشتند .

تصویر واقعی فرم هایم

Outside the house, the dogs lived in holes under the snow.
بیرون از خانه سگها در چاله هایی زیر برف ها زندگی می کردند.
When the house was ready, the men made their first journey south.
وقتی خانه آماده شد، افراد اولین سفرشان را به سمت جنوب انجام دادند.
Before the winter, they wanted to take a lot of food south, and leave it in depots. For the long journey to the Pole, they needed a lot of food, and they couldn’t carry it all with them.
آنها می خواستند قبل از آمدن زمستان کلی غذا با خودشان به جنوب ببرند و آنها را در انبارها نگهداری کنند. برای سفر دور و درازشان به سمت قطب، آنها غذای زیادی لازم داشتند و نمی تونستند همه آنها را با خودشون حمل کنند .
On February loth, five men, three sledges, eighteen dogs, and half a tonne of food left Framheim and went south.
در دهم فوریه پنج نفر از افراد، سه سورتمه، هجده سگ و نیم تُن غذا فِرَم هایم را به مقصد جنوب ترک کردند .
It was easy. The weather was warm for the Antarctic, between -7’ Centigrade and -17’ Centigrade. The snow was good, and the dogs and skis went fast. They went fifty or sixty kilometres every day. After four days they reached 80’ South, and made the first depot.
کار راحتی بود. آب و هوا برای آنتارکتیک گرم بود، بین منفی هفت تا منفی هفده درجه سانتیگراد. برف خوب بود و سگ ها و اسکی ها سریع می رفتند. آنها هرروز پنجاه، شصت کیلومتری می رفتند. بعد از چهار روز آنها به هشتاد درجه ای جنوب رسیدند و اولین انبار را درست کردند .
Amundsen made his depot very carefully. It was very important to find it again, next summer. So he put a big black flag on top. Then he put ten flags to the east of the depot – each flag half a kilometre from the next – and ten flags to the west.
آموندسن انبار غذا را با دقت زیادی درست کرد. خیلی مهم بود که تابستان بعدی آن را بتوانند دوباره پیدا کنند. بخاطر همین او یک پرچم سیاه بزرگ روی آن گذاشت. و سپس ده پرچم در سمت شرقی انبار گذاشت که هر پرچم نیم کیلومتری با بعدی فاصله داشت. و ده پرچم هم غرب انبار گذاشت.
So there were flags for five kilometres to the left of the depot, and five kilometres to the right.
بنابراین پرچم ها در پنج کیلومتری راست و پنج کیلومتری چپ انبار قرار داشتند .

تصویر واقعی اولین انبار ساخته شده در قطب جنوب

Then they went back to Framheim, and took some more food south, this time to 82’ South.
بعد آنها به سمت خانه چوبی فِرَم هایم برگشتند و غذای بیشتری به سمت جنوب برداشتند، این دفعه در ۸۲ درجه ای جنوب .
This time it was harder. The temperature was sometimes 40’ Centigrade, and there were strong winds with a lot of snow. The dogs and men were very tired, and the tents and boots were bad. At the second depot, they put out sixty flags, to help them find it again.
این مرتبه سخت تر بود. دمای هوا گاهی اوقات به منفی ۴۰ درجه سانتیگراد می رسید و در آنجا بادهای قوی با برف بسیار زیادی وجود داشت. افراد و سگ ها خیلی خسته بودند. و چادرها و پوتین ها هم خیلی بد بودند. در انبار دوم آنها ۶۰ پرچم قرار دادند تا در پیدا کردن دوباره آن کمکشان کنند.
They came back to Framheim on March 23rd. It was nearly winter in the Antarctic. Their ship Fram was far away now, near South America. They were alone on the ice.
آنها در ۲۳ مارس به فِرَم هایم برگشتند. در آنتارکتیک تقریبا زمستان رسیده بود. کشتی فِرَم الآن خیلی فاصله داشت. نزدیک آمریکای جنوبی. آنها روی یخ تنها بودند .
Oates went with Scott to make the first British depot. They left Cape Evans on January 25th. There were thirteen men, eight ponies, and twenty-six dogs. The dogs were faster than the ponies – they ran quickly over the top of the snow, but the ponies’ feet went through it. Every morning the ponies started first, and the dogs started two hours later, because they ran faster. At night, the dogs made warm holes under the snow, but the ponies stood on top of the snow. It was -20° Centigrade.
اوتس همراه اسکات رفت تا اولین انبار بریتانیایی ها را درست کند. آنها در ۲۵ ژانویه دماغه ایوانز را ترک کردند. آنها ۱۳ نفر آدم و ۸ اسب پاکوتاه و ۲۳ سگ بودند. سگ ها از اسب ها سریع تر بودند. آنها روی برف سریع می دویدند ولی پای اسب ها در برف فرو می رفت. هر روز صبح ابتدا اسبها حرکت می کردند و دو ساعت بعد سگ ها شروع می کردند به حرکت، به خاطر اینکه آنها سریع تر بودند. شبها سگ ها چاله های گرمی زیر برف ها درست می کردند ولی اسب ها روی برف می ماندند. دما منفی ۲۰ درجه سانتیگراد بود.
After fifteen days Oates talked to Scott. There was a strong wind, and the two men’s faces were white with snow.
بعد از ۱۵ روز اوتس با اسکات صحبت کرد. بادی قوی می وزید و صورت دو تا از افراد با برف سفید شده بود .
‘Three of these ponies are ill, Captain,’ Oates said. ‘They can’t go on.’
اوتس گفت: «سه تا از اسب ها مریضند کاتپیتان! آنها دیگر نمی توانند ادامه بدهند.»
‘Don’t be stupid, Oates,’ Scott answered. ‘They’re good strong animals – the best ponies on earth.’
اسکات جواب داد: «احمق نباش اوتس! آنها حیوانات قوی خوبی هستند. بهترین اسب های پاکوتاه روی زمین.»
‘Not these three,’ Oates said. ‘They’re ill, and unhappy, and now they can’t walk. Let’s kill them, and leave the meat here, in the snow. We can eat it, or the dogs can.’
اوتس گفت: «نه این سه تا! این ها مریض و ناراحتتند و دیگر نمی توانند راه بروند. بیا آن ها را بکشیم و گوشتشان را اینجا در برف بگذاریم. می توانیم بخورخودمان بخوریم یا سگ ها بخورند.»
‘Of course not!’ Scott said angrily. ‘These ponies are our friends, they work hard for us. I don’t kill my friends!’
اسکات با عصبانیت گفت: « البته که نه! این اسبها دوستان ما هستند. آنها برای ما سخت کار می کنند. من دوستانم را نمی کشم.»
Three days later, two of the ponies were dead.
سه روز بعد دو تا از اسب ها مردند.
Scott’s men were slower than Amundsen’s; it took them twenty-four days to get to 80’ South. They made a big depot there, and put one large black flag on top of it. Then they went back to Cape Evans.
افراد اسکات حرکتشون آهسته تر از آموندسن بود. برای آن ها ۲۴ روزی زمان برد تا به هشتاد درجه ای جنوب برسند. آنها یک انبار بزرگ در آنجا درست کردند و یک پرچم بزرگ سیاه روی آن گذاشتند. سپس به دماغه ایوانز برگشتند.

تصویر کشتی ترا نووا زمانی که به دماغه کیپ ایوانز را برگشت

Their camp was on an island in the ice, and the sea ice moved sometimes. There were holes in the ice, and black sea water under it. One day seven ponies went through the ice into the sea, and died. One motor sledge also went into the sea.
کمپ محل اقامت آن ها در یک جزیره روی یخ بود. و یخَ دریا بعضی مواقع حرکت می کرد. چاله هایی روی یخ وجود داشت و آب سیاه دریا زیرشون بود. یک روز ۷ اسب پاکوتاه از روی یخها افتادند درون دریا و مردند. یکی از سورتمه های موتوری هم افتاد درون دریا افتاد.