فصل هفتم | سورتمه‌ها و کوه‌ها - Motor Sledges and Mountains

کتاب صوتی انگلیسی Coldest Place On Earth ، فصل هفتم با متن و ترجمه فارسی

مشخصات :

نام کتابColdest Place On Earth
نام فارسیسردترین جای زمین
نویسندهTim Vicary
سطحمتوسط
لهجهبریتیش | British
مدت زمان7:27
تعداد فصل9
لینک کوتاهenpd.ir/e1950
تنظیمات نمایش

مشخصات :

نام کتابColdest Place On Earthنام فارسیسردترین جای زمین
نویسندهTim Vicaryسطحمتوسط
تعداد فصل9مدت زمان7:27
لهجهبریتیش | Britishلینک کوتاهenpd.ir/e1950

Chapter 7 – Motor Sledges and Mountains

فصل هفتم – سورتمه‌ها و کوه‌ها

Scott had two motor sledges now. They were the first motor sledges in the Antarctic – the first on earth. On October 24th, the motor sledges started south from Cape Evans. Four men went with them, but Scott stayed at Cape Evans for another week.
اسکات حالا دو سورتمه موتوری داشت. آنها اولین سورتمه‌های موتوری در آنتارکتیک و روی زمین بودند. در ۲۴ اکتبر، سورتمه‌های موتوری از دماغه ایوانز به سمت جنوب شروع به حرکت کردند. چهار نفر با آنها رفتند ولی اسکات یک هفته دیگر هم در دماغه ایوانز ماند.
Oates was unhappy. He wrote to his mother: We had a very bad winter here. 1 don’t like Scott. We were here all winter, but he didn’t learn to ski, or to drive dogs. Our equipment is bad, and he doesn’t think about other people. I’m going to sleep in his tent on the journey, but I don’t want to.
اوتس ناراحت بود. او برای مادرش نامه نوشت: «ما زمستان خیلی بدی را اینجا داشتیم. من از اسکات خوشم نمی‌آید. ما تمام زمستان اینجا بودیم ولی او اسکی رفتن یا راندن سگ‌ها را یاد نگرفت. تجهیزاتمان بد است و او به فکر بقیه افراد نیست. در طول سفر قرار است من در چادر او بخوابم ولی (چنین چیزی را) نمی‌خواهم.»
On November 1st Scott and Oates and six more men left Cape Evans with eight sledges and eight ponies. The ponies walked slowly because their feet went down into the snow. It was hard work for them and they got tired very quickly. They travelled thirteen or fourteen kilometres in a day.
در یکم نوامبر اسکات و اوتس و شش مرد دیگر دماغه ایوانز را با ۸ سورتمه و ۸ اسب پاکوتاه ترک کردند. اسب‌ها به آرامی حرکت می‌کردند چون پاهایشان در برف فرو می‌رفت. این کار سختی برایشان بود و آنها خیلی سریع خسته شدند. آنها روزانه ۱۳ یا ۱۴ کیلومتر را طی می‌کردند.
Behind the ponies came Meares with one sledge and some dogs. Meares knew how to drive dogs. Every day, Meares started two hours after the ponies, and arrived two hours before them.
پشت سر اسب‌های پاکوتاه میارس با یک سورتمه و چند سگ می‌آمد. میارس می‌دانست چطوری سگ‌ها را براند. هر روز میارس دو ساعت بعد از اسبهای پاکوتاه شروع به حرکت می‌کرد و دو ساعت قبل از آنها می‌رسید.
After five days, they found the motor sledges.
بعد از ۵ روز آنها سورتمه های موتوری را پیدا کردند.
The Norwegians began again on October 20th. There were five men this time – Amundsen, Bjaaland, Wisting, Hassel, and Hanssen. They had four sledges, and forty-eight dogs.
نروژی ها دوباره در ۲۰ اکتبر حرکتشان را آغاز کردند. این دفعه ۵ نفر بودند. آموندسن، بیالاند، ویستیگ، هسل، و هانسن. آنها ۴ تا سورتمه و ۴۸ سگ همراه خود داشتند.
There was a lot of wind and fog. On the first day, Wisting’s sledge suddenly stopped, and the back went down. ‘Come on, you dogs!’ he said angrily. ‘Pull! Pull!’ At first nothing happened; then, slowly, the sledge moved again. Wisting looked down, over the side of the sledge. Under the snow, there was a fifty metre hole.
باد شدید و مه غلیظی در هوا بود. روز اول سورتمه ویستینگ ناگهان توقف کرد و پشتش پایین رفت. او با عصبانیت گفت: «زود باشید سگ‌ها! بکشید! بکشید!» در ابتدا اتفاقی نیفتاد. سپس به آرامی سورتمه دوباره به حرکت افتاد. ویستینگ به پایین و به اطراف سورتمه نگاه انداخت. زیر برف‌ها چاله‌ای ۵۰ متری بود.
‘Did you see that?’ Amundsen said. ‘The ice wants to eat us – men, dogs, sledges, everything.’
آموندسن گفت: «آن را دیدی؟ یخ می‌خواست ما، افراد، سگ‌ها، سورتمه‌ها و همه چیز را را ببلعد.»
On the fourth day they reached the depot at 80’ South. There was a bad snowstorm, but they found the flags easily. Next day the men stayed in their tents, and the dogs played in their holes under the snow. They were all happy. They had a lot of food, they had good equipment, and they were warm. They could travel fast.
در روز چهارم آنها به انبار غذا در ۸۰ درجه‌ای قطب جنوب رسیدند. کولاک سنگینی بود ولی راحت پرچم ها را پیدا کردند. روز بعد افراد داخل چادرهایشان ماندند و سگ‌ها هم در چاله‌های زیر برفشان بازی کردند. همه آن‌ها خوشحال بودند. غذای زیادی داشتند، تجهیزات خوبی داشتند و گرم بودند. آن‌ها می‌توانستند سریع حرکت کنند.
Next morning, the snowstorm stopped, and the journey began again. Today,everything is wonderful, Bjaaland wrote in his diary. But where is Scott? In front of us, or behind?
صبح روز بعد کولاک متوقف و سفر دوباره آغاز شد. بیالاند در خاطرات روزانه‌اش نوشت امروز همه چیز عالی بود. ولی اسکات کجاست جلو تر از ما یا پشت سر؟
There was no one with the motor sledges; they were broken.Scott looked at them angrily.
هیچ کسی با سورتمه موتوری حرکت نمی‌کرد. آن‌ها خراب شده بودند. اسکات با خشم به آن‌ها نگاه کرد.
‘It doesn’t matter,’ he said. ‘Teddy Evans and his men are in front of us. They’re good men – they’re pulling their sledges themselves. We can get to the Pole on foot.’
او گفت: «مهم نیست. تدی ایوانز و افرادش جلوتر از ما هستند. آنها افراد خوبی هستند. آنها خودشان سورتمه‌هایشان را می‌کشند. می‌توانیم پیاده به قطب برویم.»
Oates looked at Meares. Oates and the ponies were tired, but Meares and his dogs were not. The snow was home for them.
اوتس نگاهی به میارس انداخت. اوتس و اسبهای پاکوتاه خسته بودند ولی میارس و سگهایش نه. برف برای آنها مثل خانه(شان) بود.
That night, Oates wrote: Three motor sledges at £۱,۰۰۰ each, 19 ponies at £۵ each, 32 dogs at L1.50 each. Well, it’s not my money, it’s Scott’s.
آن شب اوتس نوشت: سه سورتمه موتوری هر کدام ۱۰۰۰ یورو، ۱۹ اسب پاکوتاه هر کدام ۵ یورو و ۳۲ سگ هر کدام یک و نیم یورو. خب، این پول من نیست. پول اسکات است.
On November 21st, one of the ponies died.
در۲۱ نوامبر یکی از اسب‌ها مرد.
On November llth, the Norwegians saw the mountains.
در ۱۱ نوامبر نروژی ها کوه‌ها را دیدند.
The mountains were very high – some of the highest on earth. Bjaaland smiled.
کوه‌ها خیلی مرتفع بود. از بلند ترین کوهستان‌های روی زمین. بیالاند لبخند زد.
‘There is good skiing up there, Roald,’ he said. ‘But can dogs get up there too?’
گفت: «آن بالا اسکی خوبی در پیش داریم روالد! ولی آیا سگ‌ها هم می‌توانند به آن‌جا بیایند؟
‘Of course they can,’ Amundsen said. ‘Come on.’
آموندسن گفت: «البته که می‌توانند. بیا برویم.»
They left Hanssen with the dogs, and skied a little way up the mountains. It was difficult, but the mountains were big and beautiful. Behind the mountains, Amundsen thought there was a high plateau of ice. ‘That’s it,’ Amundsen said. ‘That’s the road to the Pole. Tomorrow, we can bring the dogs and sledges up here. But now, let’s have a ski race. Who can get back to camp first?’
آنها هنسن و سگ‌ها را ترک کردند و کمی به بالای کوه‌ها اسکی کردند. سخت بود ولی کوه‌ها بزرگ و زیبا بود. آموندسن فکر کرد پشت کوه‌ها فلات مرتفعی از یخ وجود دارد. آموندسن گفت: «خودش است. این راه قطب است. فردا می‌توانیم سگ‌ها و سورتمه ها را این بالا بیاوریم. ولی الان بیاید مسابقه اسکی بدیم. چه کسی می‌تواند زودتر به کمپ برگردد؟»
They laughed, and skied happily down the white snow. ‘This is like home,’ Bjaaland thought. ‘But it’s bigger than Norway, and better.’
آنها خندیدند و با خوشحالی از روی برف سپید به سمت پایین اسکی کردند. بیالاند (با خودش) فکر کرد: «این مثل خانه است. ولی بزرگتر از نروژ و بهتر.»
In the next four days, the dogs pulled the sledges eighty-one kilometres, and went up 3,000 metres. At last, Amundsen and Bjaaland stood on the plateau behind the mountains. They were tired, happy men.
در چهار روز بعد سگ‌ها ۸۱ کیلومتر سورتمه ها را کشیدند و ۳۰۰۰ متر بالا رفتند. سرانجام آموندسن و بیالاند روی فلات پشت کوه‌ها ایستاده بودند. آنها مردانی خسته و خوشحال بودند .
Bjaaland looked back at the mountains. ‘Can a motor sledge get up here?’ he asked.
بیالاند نگاهی به عقب به کوه‌ها انداخت و پرسید: «یک سورتمه موتوری می‌تواند این بالا بیاید؟»
Amundsen smiled. ‘No,’ he said. ‘I don’t think so. And Scott doesn’t like dogs. So his men are going to pull their sledges up these mountains themselves. Would you like to do that, Olav?’
آموندسن لبخندزد: «نه. فکر نمی‌کنم. و اسکات از سگ‌ها خوشش نمی‌آید. پس افرادش قرار است خودشان سورتمه‌هایشان را به بالای این کوه‌ها بکشند. تو دوست داری همچین کاری بکنی بیالاند؟»
Bjaaland didn’t answer. He smiled, and skied happily away across the snow.
بیالاند جوابی نداد. لبخند زد و با خوشحالی روی برف‌ها اسکی کرد.